سلام
این مطلب آخرین پست در این وبلاگه . از تمامی دوستان
ممنون
خدا نگهدار
سال خوبی داشته باشین
سلام
این مطلب آخرین پست در این وبلاگه . از تمامی دوستان
ممنون
خدا نگهدار
سال خوبی داشته باشین
دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریای بی خبر
بر تن دیوارها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید
تا بدین منزل پا نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام
گر چه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می کشد از بام ها
صبح می خندد به راه شهرمن
دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن
دیر زمانی است روی شاخه این بید
مرغی بنشسته کو به رنگ معماست
نیست هم آهنگ او صدایی ‚ رنگی
چون من دراین دیار ‚ تنها ‚ تنهاست
گرچه درونش همیشه پر ز هیاهوست
مانده بر این پرده لیک صورت خاموش
روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف
بام و دراین سرای میرود از هوش
راه فروبسته گرچه مرغ به آوا
قالب خاموش او صدایی گویاست
می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار
پیکر او لیک سایه روشن رویاست
رسته ز بالا و پست بال و پر او
زندگی دور مانده : موج سرابی
سایه اش افسرده بر درازی دیوار
پرده دیوار و سایه : پرده خوابی
خیره نگاهش به طرح های خیالی
آنچه در آن چشمهاست نقش هوس نیست
دارد خاموشی اش چو با من پیوند
چشم نهانش به راه صحبت کس نیست
ره به درون می برد حکایت این مرغ
آنچه نیاید به دل ‚ خیال فریب است
دارد با شهرهای گمشده پیوند
مرغ معما دراین دیار غریب است
مرگ رنگ
رنگی کنار شب
بی حرف مرده است
مرغی سیاه آمده از راه های دور
می خواند از بلندی بام شب شکست
سرمست فتح آمده از راه
این مرغ غم پرست
در این شکست رنگ
از هم گسسته رشته ی هر آهنگ
تنها صدای مرغک بی بک
گوش سکوت ساده می آراید
با گوشوار پژوک
مرغ سیاه آمده از راههای دور
بنشسته روی بام بلند شب شکست
چون سنگ ‚ بی تکان
لغزانده چشم را
بر شکل های در هم پندارش
خوابی شگفت می دهد آزارش
گلهای رنگ سرزده از خک های شب
در جاده ای عطر
پای نسیم مانده ز رفتار
هر دم پی فریبی این مرغ غم پرست
نقشی کشد به یاری منقار
بندی گسسته است
خوابی شکسته است
رویای سرزمین
افسانه شکفتن گلهای رنگ را
از یاد برده است
بی حرف باید از خم این ره عبور کرد
رنگی کنار این شب بی مرز مرده است
دریا و مرد
تنها و روی ساحل
مردی به راه می گذرد
نزدیک پای او
دریا همه صدا
شب ‚ گیج درتلاطم امواج
باد هراس پیکر
رو میکند به ساحل و درچشم های مرد
نقش خطر را پر رنگ میکند
انگار
هی می زند که : مرد! کجا میروی کجا ؟
و مرد می رود به ره خویش
و باد سرگردان
هی می زند دوباره : کجا می روی؟
و مرد می رود و باد همچنان
امواج ‚ بی امان
از راه می رسند
لبریز از غرور تهاجم
موجی پر از نهیب
ره می کشد به ساحل و می بلعد
یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب
دریا همه صدا
شب گیج در تلاطم امواج
باد هراس پیکر
رو میکند به ساحل و .....
دوست دارم نگاهایت را
دوست دارم تا آخر عمرم با تو باشم
دوست دارم خدا من و تو را به هم برسانه
دوست دارم همه ی عمرم نگات کنم
خوشحالم
خوشحالم که عاشق تو ام
خوشحالم که روی قلبم اسم تو نوشته
خوشحالم تو دل تنگیام به یاده تو ام
خوشحالم وقتی گریه میکنم به خاطر تو
امیدوارم
امیدوارم خدا حرفا بشنوه
امیدوارم یه روز بتوانم کنارت بشینم
امیدوارم هنوز منا دوست داشته باشی
امیدوارم همیشه خوشحال باشی
امیدوارم یه روز خدا منا فدای تو کنه
ناراحتم
ناراحتم چون از تو دورم
ناراحتم چون از دسم دلخوری
تقدیم به یگانه عشق من غزل
عشق حقیقی بی دلیل است و از قلب سرچشمه می گیرد. هرگز به دنبال تأیید عشق بامعیارهای ذهنی نباش. ذهن فقط به درد زندگی در دنیا می خورد. اگر بخواهی می توانی به توانایی ها و امكانات فردی كه دوستش داری فكر كنی اما در این صورت تو برای زندگی آینده به دنبال شرایط بوده ای. عشق فراتر از اینهاست. فراتر از معیارهای ذهنی است. عشق از جاذبه های بدنی هم فراتر است نزدیكی عشق فاصله های زمانی و مكانی را درهم می شكند چون مرز عشق از زمان و مكان فراتر است.
تو از طریق قلبت با قلب دیگری ارتباط می گیری... این رابطه كلامی نیست به حرف در نمی آید و با هیچ معیار ذهنی قیاس نمی شود. از قلب عشق و اعتماد زاده می شود. ذهن همیشه تردید دارد در حالی كه عشق كاملاً اعتماد می كند. عشق از بدن چهارم می آید بنابراین با معیارهای بدن های پایین تر قابل سنجش نیست و فقط به وسیلة آنها به نحوی محدود حس می شود.
شما وقتی كسی را دوست دارید تنها از حضورش شاد می شوید و دیگر نیازی به هیچ چیز دیگری ندارید.
حالا به عنوان یك شاهد به فردی كه از عشق خود نسبت به او شك دارید فكر كنید. تصور كنید كه مقابل هم قرار گرفته اید و شما به عنوان شاهد هم خود را می بینی و هم او را. چه احساسی دارید؟ آیا ضربان قلبت تان تندتر شده؟ آیا حس می كنید امواج شادی بخش از سوی قلب او به سمت شما می آید؟ آیا حضور او برایتان نشاط آور است؟چشمان خود را ببندید و این امواج را با تمام وجود بررسی كنید. تنها عضوی كه می تواند بگوید شما عاشقید یا نه قلبتان است.
فکرو زکرم تو بودی او روزا یادته
اون دل کوچیکه من جلوی پات بود یادته
رفتیو با رفتنت پا گزاشتی رو دلم
سرم داره گیج میره تو کجایی عشقه من
وقتی میخواستی بری گفتی بهم غصه نخور
دلو سپردم من به تو غصه نخور
گفتم بهت زود بیا دل من تنگه برات
تو نرفتیو میگی آخه عزیز دلت میاد
میگفتی من برمیگردم خیلی زود
دلو جونم همشون فدای یه تاره موت
ولی رفتیو خیلی وقته نامه ندادی تو برام
آخه پس چی شد بگو تو جواب نامه هام
یه نامه همش دادی همون شده آب غذام
نمیدونی یه غمیه بهم میگه باهات میام
من غمو می خوام چکار آخه تو بهم بگو
فقط نگو دوست ندارم جونه من اینو نگو
آخه عاشقت بودم دیوانه وار باور بکن
دل من تنگه به راحت تو منو یاریم بکن
شبا یه غمی میاد تویه سینم باهام حرف میزنه
می خواد نا امید کنه از نا امیدی دم میزنه
شایدم دیگه نیای این جوری که بوش میاد
فکر کنم وقتی بیای ببینی جنازم رو دوش میاد
اون موقع بگو ببینم دلت برام تنگ میشه ؟
این زمین و آب گل برای تو چه رنگ میشه؟
خلاصه کشتی مارو با این ادائو اشوه هات
دل من تنگه برات* تنگه برات* تنگه برات
وای الان صبح میشه هو هنوز که من نخوابیدم
یه روز دیگم تموم شدش ولی من نفهمیدم
دفتر شعرم دیگه پر شده کجایی تو می خوام برم
دیگه کاری ندارم اینجا روی زمین دارم میرم
تو نبودیو غمت عشقه تو کشت منا
زیر خاک دفنمو خاک خورد منا
از پنجره قلبم که به بيرون نگاه ميکنم پرنده ها به سرعت از من دور می شوند آفتاب از من روی می گرداند.
براستی تو چقدر شبيه آن کبوتری هستی که ديروز از ميان حرفهای من پر کشيد و روی ماه نشست.
راستی تا حالا زير باران ايستاده ای و شعری در ستايش دلم گفته اي؟
آيا توانسته ای مرجانهای دريايی را در دلت پيدا کني؟
تو به من بگو اولين سلام چه وقت به دنيا آمد؟ و ؟آخرين خداحافظ کی از ابرهای سپيد خواهد باريد؟
ديگر گريزی نيست بايد سفر کرد. من تمام جاده ها ی دنيا را می شناسم به من بگو از کدامين جاده خواهی رفت تا هر گاه دلم برايت تنگ شد از روی نامت ۱۰۰ بار بنويسم.
ای همه هستيم سلام مرا به جاده ها برسان و بگو افسوس که نتوانستم همراه تو به جاده ها سر بزنم.
سلام مرا به قلب مهربانت برسان و بگو متاسفم از اينکه نتوانستم يک بار آن طور که بايد به صدای دل انگيز و روح پرورش گوش بسپارم.
براستی زندگی چه کوتاه است.....وقتی پلک ميگشايی و می خواهی به سوی دور دستهای روشن فردا قدم بگذاری ناگهان شب از راه می رسد.
هنگامی که در کنارت بودم به گذشت زمان عشق می ورزيدم اما اکنون بر گذشت زمان افسوس می خورم حالا که نيستی همه جا بوی خزه های فراموش شده گرفته است.
شايد تو ندانی ..... اما تو شبيه اولين چشمه ای که در کنار عشق جوشيد.تو شبيه اولين طلوعی در آخرين غروب تو شبيه اولين حرفی در آخرين نگاه تو شبيه آخرين بغضی در آخرين ديدار.
بيا با هم در خيابانها شعر و ترانه قدم بزنيم و زير باران چتری از عشق بر سر بگيريم و نام يکديگر را با تمام وجود بسراييم آن وقت خواهی ديد وقتی از خانه بيرون می آييم فرشتگان برای ديدنمان صف می کشند.
از اين پس من هر روز باغچه يادت را آب خواهم داد می دانم تو همين نزديکيهايی...............!!!!!
چه پرغرور میروی به جنگ دردهای من
چه عاشقانه میشود غزل در انتظار تو
چه بی بهانه میدود کلام من برای تو
چه رازها که گفته ای به قلب بی قرار من
چه قصه ها شنیده ای بهار بی خزان من
چه روزها که رفته ایم به جنگ درد و فاصله
چه روزها سپرده ایم به دست سرد خاطره
چه لحظه ها نگاه تو بر نگاه من دوید
چه عاشقانه دست من به دست گرم تو رسید
چه آه ها کشیده ام برای بی تو بودنم
چه اشکها ریخته ام برای از تو گفتنم
بهار شد فکر من برای با تو ماندم
تمام شد شعر من فدای شعر خواندت
عشق یعنی راه رفتن زیر باران
عشق یعنی من می روم تو بمان
عشق یعنی آن روز وصال
عشق یعنی بوسه ها در طوله سال
عشق یعنی پای معشوق سوختن
عشق یعنی چشم را به در دوختن
عشق یعنی جان می دهم در راه تو
عشق یعنی دستانه من دستانه تو
عشق یعنی غزلم دوستت دارم تورو
عشق یعنی می برم تا اوج تورو
عشق یعنی حرف من در نیمه شب
عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب
عشق یعنی انقباظ و انبصاط
عشق یعنی درده من درده کتاب
عشق یعنی زندگیم وصله به توست
عشق یعنی قلب من در دست توست
عشق یعنی عشقه من زیبای من
عشق یعنی عزیزم دوستت دارم
دست هایت باغ پاک نسترن
قلبت اقیانوسی از شوق و نگاه
با دلت پروانه شد احساس من
قلب من یک جاده تاریک بود
با تو قلبم کلبه پیوند شد
قلب من تقدیم چشمان تو شد